اینجا محلی است برای خواندن خاطرات طلبه ها و هدف این وبلاگ:
۱.آشنا کردن افراد با محیط حوزه
۲. بیان خاطرات طلبه ها
۳.آشنایی با وبلاگها و سایت های طلبه ها می باشد.
لازم به ذکر است نظرات شما تاثیر بسزایی در ارائه بهتر مطالب دارد.
ادامه...
به عیادت یکى از مراجع رفتم ، ایشان بلند شده عمامه اش را به سرگذاشت و نشست ،
علّت را پرسیدم . فرمود: به احترام شما. من تقاضا کردم راحت باشد و استراحت کند،
ایشان قبول کرده و فرمود: حال که اجازه مى دهى من هم برمى دارم .
من تمام درسهایى که در محضرش خوانده بودم فراموش کردم ، ولى این خاطره براى من
مانده که به احترام من بلند شد و عمامه اش را به سر گذاشت .
خاطره از حجت الاسلام قرائتی
منبع: کتاب خاطرات استاد قرائتی
حمید رضا
چهارشنبه 16 مردادماه سال 1392 ساعت 14:35
مادر پول و طلاهاش رو که داد از در ِ ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد . مسئول مربوطه فریاد زد : مادر رسیدتون ! مادر خندید و گفت : من برای دادن دو پسرم هم رسید نگرفتم ...
خدا به هممون کمک کنه تا شرمنده خون شهدا نشیم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
خدا حفظش کنه
سلام
وبلاگ خوبی دارید
به نظرم قالب را روشن انتخاب کنید بهتر است
انشالله موفق باشید
سلام دوست من
البته خیلی وقته که دنبال یه قالب خوبم ولی هنوز پیدا نکردم ولی به هر حال چشم
مادر پول و طلاهاش رو که داد از در ِ ستاد پشتیبانی جنگ خارج شد . مسئول مربوطه فریاد زد : مادر رسیدتون ! مادر خندید و گفت : من برای دادن دو پسرم هم رسید نگرفتم ...
خدا به هممون کمک کنه تا شرمنده خون شهدا نشیم