X
تبلیغات
رایتل

خاطرات طلبه ها
در این وبلاگ خاطرات طلبه ها را دنبال کنید 
قالب وبلاگ


مباحثه طلبگی


در روزهای گرم تابستان با یکی از دوستان مباحثه ای داشتم. موضوع بحث هم کتاب ارزشمند صمدیه نوشته شیخ بهایی بود. صمدیه به حق یکی از نشانه های عظمت شیخ بهایی است. این کتاب در حال حاضر در پایه اول حوزه خوانده میشود و دقیق ترین ماده درسی پایه اول حوزه به حساب می آید. در دانشگاه هم اصلا خوانده نمیشود و بعید میدونم از پس متن آن بر بیایند. اما جالب اینجاست که این کتاب ارزشمند در واقع نامه شیخ بهایی به برادرش عبدالصمد بوده است که از او درخواست آموزشی روان برای نحو داشته است. لذا مرحوم شیخ بهایی هم با کمترین لفظ بیشترین معنا را به جهت اختصار اراده کرده و برای فهم آن نیاز به دقت خاصی هست. انشاالله بعدا در بزرگی شأن ایشان مطالبی قرار خواهم داد.





القصه: هم بحثم در آن ایام در مغازه ای کار میکرد و روزها را آنجا سپری می نمود.(اینکه به چه دلیل بماند...) از آنجا که مکان مناسب دیگری هم برای مباحثه نداشتیم تصمیم بر این شد که مباحثه در محل کار هم بحثم باشد. تا آنوقت حتی تصور نمیکردم که کسی در پاساژ مباحثه طلبگی بکند اما روزهای اول مباحثه که گذشت آرام آرام با این قضیه کنار آمدم. البته یکی از زرنگی هایی که کردیم این بود که زمان مباحثه را بعد از ظهر قرار دادیم که پاساژ خلوت تر باشد و بتوانیم از وقت بیشترین استفاده را ببریم.

حالا دیگر برنامه روزانه من رفتن به پاساژ بود. البته نه برای خرید و نه غیر آن، بلکه صرفا برای مباحثه ... (لابد شما هم الان دارید میخندید) روزهای اول مغازه داران همسایه بدجوری به ما مشکوک شده بودند و هی سرک میکشیدند. البته حق هم داشتند. چون واقعا عجیب بود که هر روز دو نفر با ظاهر طلبگی وارد مغازه فروش لوازم بهداشتی میشدند و یک مقوا کف مغازه پهن میکردند و کتابهای عربی جلویشان باز بود و با هم بحث میکردند. شاید پیش خودشان فکر میکردند که ما مامور هستیم و آمدیم سر از کار اونها در بیاریم. شاید...

مشتریانی که از جلوی مغازه رد میشدند هم با تعجب به داخل مغازه خیره میشدند. نگاهی عاقل اندر سفیه به ما می انداختند و بعد هم با چهره ای مبهوت و حیران از جلوی مغازه عبور میکردند. لابد به مشاعر ما مشکوک میشدند و خیال میکردند که مغزمان را اجاره دادیم. خلاصه روزهای اول برایم تحمل این نگاهها سخت بود ولی یواش یواش بهش عادت کردم.

ماجرای مباحثه ام در پاساژ را به کسی نگفته بودم. چون به نظرم میرسید باور اینکه کسی برای مباحثه به پاساژ برود سخت بود. به همین دلیل وقتی از منزل بیرون میرفتم به کسی دقیقا نمیگفتم کجا میروم. بلکه به صورت کلی میگفتم: برای مباحثه به اطراف حرم میروم.

یک روز که مثل همیشه مشغول بحث در مغازه بودیم متوجه مسئول معاونت آموزش مدرسه علمیه در پاساژ شدم. آقای معاون داشت خرید میکرد و یکی یکی مغازه ها را پشت سر میگذاشت. خب حالا اگر به مغازه ما میرسید و میپرسید: در پاساژ آنهم مغازه فروش لوازم بهداشتی چه میکنید؟ چه پاسخی باید میدادم! اگر میگفتم مشغول مباحثه هستیم آیا باور میکرد؟ یا اینکه اقدامات مقتضی را در مدرسه اعمال میکرد!!!...

باید کاری میکردم. نه راه پیش داشتم و نه راه پس. بماند که از قبل کنتاک خاصی هم با جناب معاون داشتم. خلاصه دست به دامن قدرت لایزال الهی شدم و آیه شریفه "و جعلنا" رو پشت سرهم زمزمه کردم. در دل از خدا خواستم این ماجرا ختم به خیر شود. جناب معاون هم بدون اینکه ملتفت ما بشوند عبور کردند و از درب پاساژ خارج شدند. آهی کشیدم و خداوند را بابت این لطف شکر گفتم.


بعدها که ماجرای مباحثه در پاساژ را برای ابوی نقل کردم خنده ای کرد و به مزاح گفت: ما که در حجره های قدیم و روی زیلو درس میخواندیم و مباحثه میکردیم این شدیم. خدا عاقبت شما را بخیر کند که در پاساژ و داخل مغازه لوازم بهداشتی مباحثه میکنید...


                                                                                خاطره از وبلاگ یک طلبه

[ یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 17:10 ] [ حمید رضا ] [ نظرات (2) ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

اینجا محلی است برای خواندن خاطرات طلبه ها و هدف این وبلاگ: ۱.آشنا کردن افراد با محیط حوزه ۲. بیان خاطرات طلبه ها ۳.آشنایی با وبلاگها و سایت های طلبه ها می باشد. لازم به ذکر است نظرات شما تاثیر بسزایی در ارائه بهتر مطالب دارد.
موضوعات وب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 24883